شهید مرتضی رجب بلوکات

مصاحبه با همسر شهید (حضور در بیت شهید)

دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

متولد خرداد 1344 / محل تولد: شهر ری / پسرخالم بود / پدر شهید: قربانعلی رجب بلوکات؛ کارمند شرکت برق / خانواده مذهبی ای بودن / پدرشون در قید حیاتن ولی مادرشون از دنیا رفتن / 4 تا برادر بودن / نیرو هوایی سپاه بود / سال 62 جذب سپاه شد / خواهر نداره / میزان تحصیلات: دیپلم نتونستن بگیرن چون چند مرتبه در معرض ترور قرار گرفتن / بسیجی فعال (پایگاه شمیرانات بودن یعنی فرمانیه فعلی) / عقدمون رو حضرت امام خوندن (توحیاط جماران-بالکن جماران) / عروسیمون ساده بود حتی کت و شلوارش قرضی بود، برای رفیقش بود (ناصر رضایی) / دو سه ماه عقدمون برای اینکه بتونیم هماهنگ کنیم امام بخونه عقب افتاد /

5 سال با شهید بودم / مهریمون به پول الآن 100 هزار تومن بود / بیشتر تو بسیج فعالیت داشت / سال 61 عقد، 62 عروسی و 63 فرزند اول / سال 61 حدوداً 18 سالش بود / انقلاب که شد 13 یا 14 سالش بود / 18 الی 19 سالش بود که شهید شد / پای منبر زیاد می نشست / پیش آیت الله سعیدی میرفت / علاقه شدیدی به شهید مطهری داشت و همیشه لیست کتابای شهید مطهری همراهش بود / تو جلسه های قرآن مسجد زیاد فعالیت داشت / یکی از برادراش با شهید چمران بود / یکی از برادراشون تو فتح المبین اسیر شد / به این خاطر یه خورده شهید بلوکات از طرف خانواده محدود شد / به آموزش علاقه داشت / یک بار ترور شدن ولی آسیبی ندیدن (تیر شلیک نشده بوده) / یک بار پاش تیر خورد / نحوه شهادتش اینطور بوده که تو عملیات ترکش به شاهرگ گردنش می خوره و به شهادت میرسه / از قول یکی از رفقاش که لحظه های آخر کنارش بوده: روی لبش لبخند بود و سرش رو به سمت کربلا کرد، که شهید شد / فرمانده عملیاتی تیپ ذوالفقار لشگر 27 محمد رسول الله بودن / تو شیمیایی سال 67 حلبچه، شیمیایی شدن / موقع قبول قطعنامه مثل بارون گریه می کرد / تو عملیات مرصاد، بعد قطعنامه، با پرواز به جبهه میره برای بازپس گیری محور عملیاتی شلمچه؛ اول به دوکوهه میره و سه روز خودشو تو یه اتاق حبس می کنه و مناجات می کنه که: خدایا! من فکر نمی کردم درِ شهادت بسته بشه و .../ دائم الوضو بود به تمام معنا، همیشه آستینش برای وضو گرفتن بالا بود / اگه شب تا صبح، چند بارم بیدار میشد، باید حتماً وضو می گرفت / علاقه شدیدی به سوره واقعه داشت؛ قبل از خواب می خوند / شعارش این بود: یه عده باید جان بدن تا یه عده راحت زندگی کنن / بعد از شهادتش خوابش رو دیدم؛ دیدم که: سر مزارشونم و مزارش حالت تخت بیمارستان داره، که شهید در گوشم گفت: من از عاقبت این مملکت می ترسم / عکس پسرمون محسن همیشه همراهش بود / ولی روزای آخر، عکس رو تو ساکش گذاشت (انگار چیزی که مانع شهادتش شده بود، همین محبت بود) / تاریخ شهادت: ساعت 7 شب روز جمعه مورخ 67/5/7 / قطعه 29 بهشت زهرا (س)ی تهران دفن هستن؛ 4 ردیف پایین تر از شهید آوینی / تو رادیوهای بیگانه خبر شهادتشون اعلام شد / تشییعش تو چند تا شهر انجام شد و یک هفته طول کشید برسه تهران / آوردنش سردخونه پایگاه شهید بهشتی تو نظام آباد؛ موقع کنار زدن روپوش شهید، بوی عجیبی از بدنش می اومد / تو محلّشون وقتی بدنش اومد، خیلیا با دیدن جنازش از خطّ فکری اشتباهشون برگشتن / فرزندان شهید: محسن و عباس / چهلم شهید، عباس 10 روزش بود / شهید عباس فراهانی از رفقای خیلی صمیمیش بود / خاطره بعد شهادت: سر نامگذاری عباس (مرتضی) که بحث لفظی بین پدر شهید و مادر شهید بود، شهید اومد تو خوابم و گفت: این که ناراحتی نداره، تو شناسنامه اسمشو بزارید عباس ولی مرتضی صداش کنید. / داستان شفا گرفتن محسن رو هم وقتی تو کما بود، می تونید تو مجله "صبح صادق" بخونید (توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها و عنایت حضرت) / مناجات شعبانیه ایام شعبان خیلی زیاد می خوند. / خیلی اشک داشت / یه شب با هم رفته بودیم مسجد ارک هیئت، وقتی برگشتیم من داخل کوچه ای منتظرش بودم که بیاد، یه وقت تو اون تاریکی دیدم داره میاد و چهرش مثل نور می درخشید و خیس اشک بود / خصوصیات اخلاقی شهید: دائم الوضو بود؛ اصلاً دروغ نمی گفت؛ خیلی تمیز و مرتّب بود؛ همه کاراشو خودش انجام می داد؛ شخصیت عجیبی داشت (همه براش احترام قائل بودن)؛ خوش اخلاقی می کرد حتی در سخت ترین شرایط (سعی می کرد زندگی رو تو سخت ترین شرایط، شاد نگه داره) و ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">